زبان به عنوان مهم ترین مشخصه ی اقوام نقش بالقوه و بالفعلی بر عهده دارد، زیرا پیدایش و پویایی زبان ها گویای پیدایش و پویایی اقوام است که به نوبه خود در پایه ی دولت ها قرار گرفته اند. اما تاثیر متقابل زبان ، اقوام و دولت ها تاثیراتی متقابل اند زیرا عمر زبان ها و اقوام که به آن زبان ها سخن می گویند در ابعاد تاریخی بسیار طولانی گسترده است . در حالی که عمر اکثر صورت بندی های دولتی به ندرت به یک قرن می رسد. برای فهم بهتر این بحث به قانون فردیناند دوسوسور در این زمینه اشاره می کنیم. دو سو سور این نکته را می پذیرد که خلق و خوی یک ملت بر زبان آن تاثیر می گذارد و از سوی دیگر زبان است که تا اندازه ی زیادی ملت را می سازد. سپس بر دو نیروی متضاد انگشت می گذارد که آن ها را «نیروی تبادل» و «تعصب محلی» می نامد و آن دو را در نهایت در یک موجودیت گرد می آورد زیرا بر اان است که نیروی خاص گرا در واقع تنها جنبه ای منقی از نیروی وحدت بخش است.
چنانچه این نیروی وحدت بخش به اندازه ی کافی قدرتمند باشد می تواند وحدت را در کل پهنه برقرار سازد؛ در غیر این صورت حرکت در نیمه راه متوقف شده و تنها بخشی از سرزمین را در بر می گیرد. با وجود این حتی همین پهنه ی محدود نیز به نسبت اجزای خود یک کلیت منسجم را تشکیل می دهد . به همین دلیل می توان همه چیز را در نیروی وحدت بخش گرد آوردبدون آن که تعصب محلی را در کار دخالتی داد. زیرا این تعصب در واقع همان نیروی تبادل است که در هر منطقه وجود دارد.
وحدت نژاد به خودی خود تنها عامل ثانوی به حساب می آید که ابتدا برای اشتراک زبانی ضرورت ندارد؛اما نوع دیگری از وحدت نیرو وجود دارد که بی نهایت مهم بوده و تنها عامل اساسی و مرکب از پیوند اجتماعی است.وحدتی که ما آن را «شبه قوم» می نامیم_شبه قوم یا Ethnisme واژه ای است که فردیناند دو سوسور ابداع کرد و منظور از آن گروهی متشکل از مردمانی باریشه های متفاوت نژادی است که به دلیل اشترک در زبان ، دین، باورها یا الزامات دفاعی به یکدیگر پیوند خورده اند. در اینجا منظور ما وحدتی است که بر عوامل متعدد نظیر دین ؛ تمدن، دفاع مشترک، و غیره استوار است، وحدتی که می تواند حتی میان مردمانی از نژادهای گوناگون و خارج از هر گونه پیوند سیاسی به وجود بیاید.بین شبه قوم و زبان رابطه ای دو سویه به وجود می آید.این پیوند اجتماعی در پی آن است که اشتراک در زبان را به وجود بیاوردو درون یک اصطلاح مشترک گروهی از مشخصات را جای دهد. بر عکس اشتراک زبان نیز خود به نوعی سبب وحدت قومی خواهد شد. عموما چنین وحدتی همواره برای توضیح اشتراک زبان کافی است(برتون،۱۳۸۴،۸۹،۸۸)
۲-۴-فلسفه هویت نژادی و قومیت
آنچه مسلم است نژاد و قومیت و اختلاف نژادی امری مشاهده پذیر، قابل طبقه بندی و با اهمیت است. تفاوت مشاهده پذیر میان افراد برای طبقه بندی و آگاهی یابی است.اما هنوز اینگونه تفاوت های آشکار،امنیت ادعاهای علمی آن را تهدید می کنند زیرا کاربرد جهان شمول آن را به چالش کشیده، نسبیت گرایی را ترویج می کند.سیستم های طبقه بندی مس توانند این تهدید را مهار کنند و با محصور کردن کلیت تفاوت در چهارچوب نوعی رده بندی که بر اساس منطقی یکپارچه ساز ، سازمان داده شده باشد، سدی در برابر نسبیت باوری ایجاد نماید. به این ترتیب استمرار هژمونی گفتمان لیبرال تضمین می شود. اما پسامدرن گرایان ،نژاد را نوعی ساخت بندی افقی ،ناشی از پدیدار نمایی گفتمان های ذات گرا است و از این رو سر انجام هیچ گونه قدرت تبیین کنندگی معنای معرفت شناختی بیشتر از دیدگاه لیبرال ندارد(بالمر و سولوموز،۱۳۸۱،۶۲_۶۶)
بنابر این نژاد از دیدگاه فلسفی حائز اهمیت بوده و ادعای حقیقی است نه یک ادعای استراتژیک زیرا معیارهای تعیین کننده هویت نژادی،نیاکان، تجربه، ادراک خارجی، ادراک درونی ،مشاهده پذیری رمزبندی شده، عادتها، و رویه ها بوده اند، همه ی این ها و دیگر معیارها دلالت بر افراد و گروه ها به طرق مختلف به کار می روند که عمدتا معیارهای عملی نخواهند بود و بر اساس فرهنگ، مقتضیات همسایگی و مقتضیات فرهنگی تغییر می کنند.زیرا برخی افراد نیاکان را تعیین کننده همه چیز می دانند ولی برخی دیگر شناسایی ذهنی را عنصری کلیدی به شمار می آورند(بالمر و سولوموز،۱۳۸۱،۶۹)
۲-۵-نژاد و قوم با تاملی به گذشته و رهیافتهای آن
وجه خاص به انتساب؛ ویژگی های قومی و نژادی و آثار باستانی سبب بروز رهیافتی می شود که هدف آن طراحی نوزبع جغرافیایی و زمانی فرهنگ ها و گروه های قومی متناظر با آن ها می باشد.همچنین یک گمان ساده و ابتدایی این است که گروه های قومی هویت های محدود و هم گنی هستند که به طور عینی بر اساس ویژگی های فرهنگی، زبانی، و گاه زیست شناختی تعریف می شوند.تا اواسط قرن نوزدهم دو سنت اصلی برای شناخت مردمان گذشته مطرح بود این سنت هاد عبارتند از:
۲-۵-۱-سنت قوم شناسی
این سنت با زبان شناختی تاریخی و تطبیقی ارتباط نزدیک داشت و بر تبارشناسی های ملل مدرن در گذشته متمرکز می شد. در این چهار چوب زبان شناسی تاریخی برای باز سازی شناسایی روابط تاریخی میان نژادها به تدریج اولویت می یافت، اما مدت ها قبل از آن نیز آثار باستانی برای شناسایی نژادها و ملل مشخص و روند تاریخی آن ها مورد استفاده قرار می گرفت.
۲-۵-۲-سنت کالبد شکافی تطبیقی و انسان شناسی فیزیکی
بر اساس این رهیافت ویژگی های جسمانی در تعریف نژاد اولویت داشتند. در این سنت یک گرایش قومی وجود داشت که نژاد را شکل ثابت و دایمی تمایز گذاری ابناء بشر می انگاشت و اغلب برای پیوند مستقیم میان ویژگی های نژادی و توانایی هیی ذهنی تاکید می نهاد.کاربرد این رویکرد ها در مورد آفریقا و آمریکای لاتین دوران استعماری ، پایه ای برای یک گفتمان نژادگرا فراهم ساخت که تلاش می کرد فرهنگ های بومی را نردبان تکاملی در مرتبه ی پایین تر قرار دهد و تمدن اروپایی در بالای آن باشد.
نتیجه این که تقریبا همه ی آثار نگاشته شده در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در یک ویژگی مشترک بودند و آن گرایش به تلفیق نژاد، زبان و فرهنگ در تعریف گروه های انسانی بود. به علاوه در حالی که نژاد به ظن قوی ، سبک غالب فهم و درک تفاوت های بشر در این زمان بود، اما بسیاری از محققین اصطلاحاتی مانند قبیله، گروه قومی ، ملت و مردم را به گونه ای مترادف با واژه نژاد به کار می برند.(بالمرو سولوموز،۱۳۸۱ ، ۲۹۱_۲۹۳)
البته باید اشاره شود که رواج مفهوم فرهنگ در باستان شناسی قرن بیستم بازتاب یک جابه جایی مهم و دور شدن از رده بندی های نژادی برای تنوعات انسانی شد. بدین معنی که نظریات هنچاری فرهنگ بر این ایده مبتنی شدند که در درون یک گروه مفروض رویه ها و باورهای فرهنگی به تطبیق با هنچارهای آرمانی یا قواعد رفتاری تجویزی می انجامید.یک فرهنگ متشکل از مجموعه ای از هنچارهای متمایز همچون محصول یک جامعه خاص یا گروه قومی تلقی می شد که همزمان ویژگی های متمایز کنندهی آن گروه را نیز تشکیل می داد. در چنین نگرش هایی یک چهارچوب باستان شناختی به مفروض انگاشتن رابطه ای ثابت و یک به یک می سازد که مردمان گذشته یا گروه های قومی را از طریق شناسایی گونه های فرهنگی ظاهرا عینی و مادی بشناسند. دگرگونی تدریجی در این گونه ها به تحول درونی در هنجارهای فرهنگی تجویز شده ی یک گروه خاص منتسب می شود. در حالی که تغییرات ناگهانی و عظیم بر حسب تاثیرات خارجی از قبیل نفوذ ناشی از تماس فرهنگی یا جانشینی یک گروه فرهنگی یه وسیله ی یک گروه دیگر در نتیجه ی مهاجرت و تصرف سرزمینی، تبیین می گردید.(بالمر و سولمرز ۱۳۸۱،۲۹۹) بنابر این ساخت بندی قومیت(به طور کلی هویت فرهنگی)یک فرایند پویا بوده وضعیتی است که می تواند در بسترهای متفاوت تعامل اجتماعی، اشکال گوناگون پیدا کند زیرا قومیت و نژاد از مقولاتی هستند که مردم اعتفاد دارند هر دوی آن ها از منابع مهم هویت هستند. چون بدون در نظر گرفتن مسائل زیست شناسی و طبیعی و حتی کنش های اجتماعی در شناخت قومیت و نژاد همبستگی هی قومی و نژادی از عوامل طبیعی ساخت سرمایه های اجتماعی به شمار می آیند.
۲-۶-بحث نظری مسئله قومیت و ناسیونالیزم قومی
به دلیل وجود مسائل هویتی و قومی در تالش شمالی در ورای مرزهای ایران در این بحث نیاز است که به دو قلمرو اساسی در مورد قومیت و ناسیونالیزم بپردازیم . سپس به تجزیه و تحلیل مطالب مربوط به آن بپردازیم یکی از این دو قلمرو به مکاتب فکری گوناگون درباره ی ماهیت قومیت و ناسیونالیزم قومی می پردازد و دیگری به بحث نظری در حصوص علل سیاسی شدن مسئله قومیت اختصاص دارد. ماهیت قومیت و ناسیونالیزم به دو مکتب «کهن گرایی» و «ابزار گرایی» اشاره دارد:
۲-۶-۱-مکتب کهن گرایی
طرفداران این مکتب ،قومیت و ناسیونالیزم را یک پدیده ی کهن می دانند و بیشتر به توصیف ریشه ها و استحکام وابستگی قومی می پردازند. طرفداران مکتب کهن گرایی دو ادعای اساسی دارند:اول اینکه ملت ها و ناسیونالیزم پدیده هایی کهن هستند و دوم اینکه طبیعی بنابراین جهان شمول اند.اصطلاح کهن گرایی را نخستین بار ادوارد شیلز و کلیفورد گیرتز در دهه ۱۹۵۰ میلادی آن را رواج دادند. کسانی که بر جنبه های کهن قومیت تاکید می ورزند به وجود نوعی ارتباط میان قومیت خویشاوندی و نیز روابط قومی_ عاطفی میان مردمی که اجداد مشترک و گاه سرنوشن مشترک این جهانی برای خود تصور می کنند اعتقاد دارند.
واکر کونور از برجسته ترین طرفداران مکتب کهن گرایی بر جنبه های سیاسی قومیت به عنوان پدیده ی طبیعی حیات بشری تاکید می کند او ناسیونالیزم قومی را شکل خاصی از ناسیونالیزم می داند و ضمن حمله شدید به طرفداران نظریه های نو گرایی و ارتباطات الگوی غالب سیاست جهان معاصر را فرایند «ملت پاشی» تلقی می کند تا «ملت سازی» کونور با رد بقای «دولت_ملت» ناسیونالیزم واقعی را ناسیونالیزم قومی می داند(احمدی، ۱۳۸۴،۱۴۵)
۲-۶-۲-مکتب ابزار گرایی (موقعیت گرایان و نو گرایان)
طرفداران این مکتب معتقدند که قومیت و ناسیونالیزم محصول دوران مدرن به ویژه چند قرن اخیر است. نوگرایان می گویند» که کهن گرایان نمی توانند به این پرسش پاسخ دهند که چرا هویت قومی در لحظه ای خاص و در گروه واحد به طور متفاوت جلوه می کند. نو گرایان به ویژه موقعیت گرایان عقیده دارند که این نقیصه ا نمی توان از طریق توجه به موقعیت ها و شرایط هویت قومی یا به عبارت بهتر ،با توجه به شرایط و اوضاع و احوال تحول اجتماعی برطرف کرد. به گفته اولزاک بزرگترین ایراد ذاتی دیدگاه کهن گرایان در این است که غالب جنبش های قومی اساسا جدید و مدعی شکل افسانه ای سنن قومی اند. سننی مه وجود خارجی ندارند. در میان نظریه پردازان مارکسیست یا مارکسیست نو گرا، بندیکت،اندرسون،ارنست گلز و اریک هابسباوم اندیشه های جدیدی ارائه داده اند از نظر اندرسون قومیت و ناسیونالیزم به عنوان ایدئولوژی های عصر مدرن همراه با مرگ مذاهب جهانی و سنت پادشاهی ظهور کرد است(احمدی،۱۳۸۴،۱۴۹،۱۴۸،)جنجالی ترین رهیافت مکتب نوگرا در مورد سنت می گوید: سنت های ابداعی به ابداعات تاریخی اخیر مانند ملت و پدیده های وابسته محصول مهندسی اجتماعی بوده و غالبا به طور سنجیده طرح شده و همواره ابداعی اند. زیرا تازگی ابداع را می طلبد(هابسباوم ۱۹۸۳،۱۳)
۲-۷-نظریه های سیاسی قومیت
به دلیل سیاسی شدن قومیت در تالش شمالی و ارائه فرضیه این پایان نامه مبنی بر دگردیسی هویتی در تالش شمالی در این بحث لازم است به طور بسیار مختصر به بیان و تشریح نظریه هایی که سیاسی شدن قومیت راتبیین می کنند اشاره کنیم:
۲-۷-۱-نظریه بسیج قومی
در مورد نظریه بسیج قومی رهیافت های گوناگونی وجود دارد که عبارتند از تاکید بر ساختارهای اجتماعی و توسعه ی اقتصادی به عنوان متغیرهای تبیینی اصلی در آثار والرشتین و مایکل هشتر منعکس است. نکته مهم اینکه تفاوت های قومی پایگاه بالقوه بسیج قومی است اما نفس وجود تفاوت های قومی تضمین کننده بسیج فومی نیست(احمدی، ۱۳۸۴،۱۵۳_۱۵۴)
۲-۷-۲-نظریه رقابت بر سر منابع
بر اساس نظریه رقابت بر سر منابع که در آثار ناتان گلیزر، فردریک بارت و غیره به آن اشاره شده است؛ ادغام سیاسی گروه های قومی در داخل یک دولت _ملت خاص چهارچوبی فراهم می سازد که در آن رقابت برسر منابع به ویژه مشاغل دولتی انگیزه عمده ی کشمکش میان قومی را به وجود می آورد. رقابت میان گروه های قومی عامل بسیج قومی است و منجر به تشکیل سازمان های قومی و افزایش هویت های قومی می شود(احمدی۱۳۸۴،۱۵۶)
۲-۷-۳-نظریه استعمار داخلی
بر اساس نظریه استعمار داخلی که ابتدا هشتر آن را تدوین کرد بر این نکته تاکید می کرد که همبستگی قومی ممکن است در داخل یک جامعه ملی در حال ظهور در نتیجه ی تشدید نابرابری های ناحیه ای میان یک مرکز فرهنگی متمایز و جمعیت پیرامون آن تقویت شود.در چنین وضعیتی عوامل فرهنگ ساز به صورت ویژگی های کهن باقی نماند بلکه تبدیل به عناصر تبعیض گر سیاسی می شود. اعضای گروه های پیرامونی در صدد بر می آیند از عوامل فرهنگ ساز به عنوان اهرم هایی برای پایان دادن به نظم غالب یا غیر مشروع ساختن آن استفاده کنند.
چالش های ساختاری گروه تابع پیرامونی به ویژه هنگامی که گروه از نظر جغرافیایی در ناحیه ی خاصی متمرکز باشد ممکن است شکل خواست های تجزیه طلبانه چه به عنوان یک هدف استراتژیک چه به عنوان یک موضوع مناسب برای چانه زنی به خود بگیرد.
۲-۷-۴-نظریه انتخاب حسابگرانه(عقلایی)
نظریه انتخاب حسابگرانه رهیافتی است که بیشترین امید را برای رسیدن به درجه بالاتری از اجماع نظری در زمینه مسئله قومیت و روابط نژادی به وجود می آورد. به عقیده ی هشتر اعضای هر گروه قومی فقط زمانی در اقدام جمعی شرکت می کنند که به این نتیجه برسند که از این طریق نفع شخصی عایدشان می شود. نکته مهم در این نظریه تاکید بر نقش عامل انسانی در برابر قید و بند های ساختاری( فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی) است. (احمدی۱۳۸۴،۱۵۸)
۲-۷-۵-نظریه رقابت نخبگان
نظریه رقابت نخبگان توسط نظریه پردازانی همچوت هانس کوهن و آنتونی اسمیت مورد تحلیل قرار گرفته است ، به نقش روشنفکران شهری در جنبش های ناسیونالیستی اهمیت ویژه و حیاتی می دهد. با این حال تحلیل پیچده تری از کنش نخبگان قومی در بسیج مردم و شکل دهی و ایجاد هویت قومی را می توان در آثار پل براس مشاهده کرد. به نظر او، نخبگان قومی نه تنها با بهره گرفتن از میراث فرهنگی گروه، هویت قومی متمایزی می سازند بلکه در رقابت برای کسب قدرت سیاسی بین گروه های قومی نیز شکاف ایجاد می کنند(احمدی ۱۳۸۴،۱۶)
بنابراین یکی از مباحث مهم نظری درباره ی قومیت و ناسیونالیزم نقش دولت در ناسیونالیزم به طور عام و کشمکش های قومی به طور خاص است. البته در مورد رابطه میان دولت و ناسیونالیزم بحث های مهمی صورت گرفته است ولی نقش دولت و شکل گیری های هویت قومی و بسیج سیاسی قومی کمتر توجه شده است در مورد ایران و رابطه بین قومیت و سیاست باید بگوییم که از نظر تاریخی دولت تحت کنترل کامل یک گروه قومی نبوده است.بدین ترتیب در حالی که شاه معمولا آذری، فارس یا کرد بود وزرا ومشاوران بلند پایه یا فرماندارانش از فارس ها ، آذری ها، و تا حد کمتری کردها و بلوچ ها و دیگران بودند.
۲-۸- رابطه بین هویت و قومیت و ملیت در ایران
پرداختن به این مقوله از آن روی مهم است که رابطه قوم تالش را نیز از منظر هویتی با ملیت ایرانی تبیین می کند. پدیده ی ملت ار یک رویکرد قومی _نمادی استفاده کرده است.زیرا این رویکرد تکوین ملت را قدیمی تر از دوران مدرن می داند و ملت را دارای ریشه های پیش مدرن می داند. بنابراین ملت ها زائیده ی دوران مدرن نیستند . در واقع ملت های جدید حاصل باز سازی هویت های سرزمینی قدیمی ترند که این بازسازی ها از طریق اسطوره ها و نمادها و خاطرات جمعی مردم صورت گرفته است. از این رو شناخت ماهیت هویت های قدیمی یا ملی بدون در نظر گرفتن میراث نمادین آن جوامع ممکن نخواهد بود.
نویسندگانی که برای ملت اصالت قائلند و جنبه نیاکانی ، خویشاوندی ، سرزمینی و اسطوره ای ملت را مهم تلقی می کنند معمولا نیاز فرد به دارا بودن هویت، انسانیت و پایگاه اخلاقی را درک می کنند و بر این موضوع تاکید می کنند که از طریق این ارزش ها می توان پیچیدگی ها و بی اطمینانی های دوره معاصر را چاره کرد.در این زمینه دو موضوع از اهمیت خاصی برخوردار است یکی جنبه قومی_فرهنگی قضیه و این که ملت بر مبنای ادعای ریشه که اعضای ملت الزامات و تعهدات مشترک نیاکانی اعضای آن تداوم پیدا می کند. دوم جنبه ی مدنی قضیه که بر این ایده استوار است که اعضای ملت الزامات و تعهدات مشترک دارند.جنبه ی قومی _فرهنگی بیانگر آن است که ملت فقط موضوعی طبیعی نیست بلکه از لحاظ فرهنگی در طول یک دوره ی طولانی گسترش پیدا می کند اما بعد از مدنی، حق مشارکت و برابری حقوق را در نظر دارد.رویدادهای برجسته تاریخی که به خصوص در مقاطع حساس تاریخی واقع می شوند می توانند این دو بعد را تقویت کنند برعکس آن ها را متلاشی کنند(احمدی ۱۳۸۴،۳۰) حمله مغول به سرزمین ایران و به بار آمدن آن همه ویرانی یا حمله روسیه به ایران و تحمیل پذیرش دو عهد نامه ننگین گلستان و ترکمنچای(که بخش از تالش هم در همین عهدنامه ها تجزیه و از ایران جدا شد) خاطرات تلخی است که همه اقوام و گروه های ایرانی با یاد آوری آن متاثر و ناراحت می شوند، برعکس مقاومت دلیرانه ایرانیان در مقابل حمله سلطان سلیم در جنگ چالدران و یا رشادت های ایرانیان در مقابل تجاوزات رژیم بعث عراق ، همچنین مقاومت ایرانیان جهت ملی سازی صنعت نفت و اکنون انرژی هسته ای با تمام مشکلات و مصیبت های آن باعث غرور و افتخار تمام اقوام ایرانی است.تمام این موارد سبب به وجود آمدن هویت جمعی یا هویت نوع دوم و غیر شخصی شده است که ریشه و بستر آن روایت تاریخی است.بنابراین هویت ملی و قومی در کشاکش تصور ما از دیگران شکل می گیرد.قوم تالش در این مای جمعی با آحاد ملت ایران شریک است و تالش های ایران از این منظر دچار بحران نیستند در حالی که تالش های جدا مانده از ایران دچار بحران هستند که در فصول بعد به آن پرداخته خواهد شد.
و.ب. فیشر در فصل نهایی جلد نخستین تاریخ کمبریج زیر عنوان شخصیت ایرانی می گوید:برخی از مناطق جهان به سبب دارا بودن خصایل متمایز و پر توان چنان موجودیت خاصی پیدا می کنند که می توانند در طی قرون متمادی به حیات خود ادامه دهند. ایران یکی از کشورهایی است که به سبب دارا بودن خصایل فرهنگی،تاریخی و جغرافیایی خاص در زمره ملل یاد شده قرار دارند.
ایران همواره دارای فرهنگ و سنن تاریخی مشخص بوده است که در سرزمین معینی به نام ایران زمین در قرون متمادی به موجودیت متمایز خود ادامه داده است(احمدی ۱۳۸۳،۱۳۶)
۲-۹- نظریه پردازی در مورد قومیت تالش
تا کنون تحقیقات مستقل و مدونی در مورد جغرافیای سیاسی تالش و بررسی قومیت تالش از منظر سیاسی انجام نگرفته اما در مورد جغرافیای انسانی و طبیعی و بررسی تاریخی ،باستان شناسی و مردم شناسی تالش آثار مهمی نشر گشته است.در حوزه جغرافیا یکی از مهمترین تحقیقات ، تحقیقات مارسل بازن است.
۲-۹-۱- دیدگاه پرفسور مارسل بازن
همانطور که از نام کتاب بسیار مهم «تالش منطقه قومی در شمال ایران پیداست. مارسال بازن تالش را یک منطقه مشخص قومی می داند. او در این کتاب که رساله ی دکتری وی است. با دقتی مثال زدنی به بررسی جوانب مختلف جغرافیا و زندگی قوم تالش پرداخته است.و در حوزه های طبیعی،کار و معیشت، جمعیت،معماری،زبان به دقت منطقه تالش را مورد بررسی قرار داده است.وی در مورد تضعیف شخصیت قومی و زدوده شدن مناطق قومی عامل اقتصاد و تقسیمات اداری سیاسی را بسیار مهم ارزیابی می کند«در مورد تالش ایران عوامل زیادی در صدد تضعیف شخصیت قومی و جانشینی آن با معیار های دیگر تفاوتهای منطقه ای هستند ولی هنوز عوامل رقیب دیگری جهت حفظ شخصیت قومی وجود دارند»(بازن،۱۳۶۷،۶۴۲) از زمانی که صفویان در قرن هفدهم میلادی قدرت خود را بر استان های خزری حاکم کردند طالش اغلب به واحدهای کوچکی تقسیم شده است که به گیلان و یا آذربایجان وابسته بودند، البته تا اوایل قرن بیستم این واحدهای بنیادی یعنی خانات یا بخش ها از خود مختاری وسیعی برخوردار بودند بنابر این حالت ظاهری آنها اهمیت زیادی داشت و خانات جنوبی گسکر و فومن و شفت بین تالش و گیلان تقسیم شده بودندو در نتیجه چنان که قبلا دیدیم وابستگی شدیدتری میان طالش جنوبی و گیلان وجود دارد.اما همه آنچه گفته شد ویژگی چندانی ندارد ولی باید به آن ها یک عامل دیگر فرهنگ زدایی مخصوص تالش ها را نیز افزود که نمی توان آن را به آسانی بقیه شرح داد. این عامل عبارت است از تسلط غیر طالشهای گیلک و به خصوص آذربایجانی بر مبادلات تجاری تالش(بازن،۱۳۶۷،۶۴۴)
بازن در جملات پایانی رساله خود وضعیت تالش را اینچنین تبیین می کند«به هر حال مثال تالش با وجود اینکه گروهی با تعداد اندک و تحت تاثیر عوامل گوناگون می باشد به خوبی تداوم عامل قومی را به عنوان یکی از پایه های اصلی جغرافیای انسانی ایران نشان می دهد و هیچ نوع تفکر و یا عمل سیاسی نخواهد توانست بر آن سرپوش بگذارد. هر چند نام تالش در هیچ کدام از طبقه بندی های رسمی وجود ندارد، ولی این منطقه مدتهای مدید به عنوان منطقه ای قومی کاملا زنده باقی خواهد ماند»(بازن،۱۳۶۷،۴۶۴)
۲-۹-۲-دیدگاه دکتر محمدرضا خلعتبری رییس هیات باستان شناسی تالش
تحلیل جغرافیای سیاسی شباهتها و تفاوت های قوم تالش در دو سوی مرز- فایل ۳