کودکانی که با اختلافات خانوادگی، طلاق و جدایی پدر و مادر و مشکلات متعدد زندگی مواجه هستند و یا از محبت مادری و آغوش گرم او که پناهگاهشان باشد، محروم بوده اند یا اینکه سایه ی اطمینان بخش پدری با اقتدار و مهربان را بر سر خود احساس ننموده اند و یا با مسائلی مثل اعتیاد والدین، عدم مسئولیت پذیری ونیز فقر مالی و فرهنگی آنان روبه رو بوده اند، شرایط مساعدتری برای ابتلا به وسواس های فکری و عملی دارند.
این کودکان که دائماً با استرس ها و اضطراب های مداوم و حل ناشدنی در زندگی دست و پنجه نرم می کنند و در عین حال از امنیت روانی کافی نیزبرخوردار نیستند و تکیه گاهی برای تکیه و اعتماد کردن، درددل نمودن و بیان کردن احساسات عاطفی خود پیدا نمی کنند، به تدریج آمادگی لازم برای ابتلا به اختلالات اضطرابی را کسب می کنند. در دوره بلوغ که زمان استقلال فکری و وداع با تقلید های کورکورانه،[۲۰۳] غلیان احساسات و عواطف و در واقع مرحله ی بی ثباتی شخصیتی انسان است، شرایط مناسبی برای آزادسازی این عقده های تلمبار شده به صورت رفتار های تکرار شونده ی وسواسی، فراهم می شود. این افراد در اثر تصادم با مشکلات خانوادگی استحکام وقدرت فکری خود را از دست می دهند و رفته رفته دچار ضعف و سستی و ناتوانی می گردند و در نتیجه پدیده ی «ضعف اراده و اندیشه» رخ می دهد. عدم حضور یک فکر قویِ تصمیم گیرنده در صحنه های انتخاب و تصمیم گیری های مهمّی که طبیعتاً در مرحله بلوغ وجود دارند، باعث می شود که رفتارهای وسواسیِ اجباری در فرد بروز پیدا کنند.
تجارب حیات عادى افراد، نشان مىدهد رفتارهای وسواسی که همگام با دوره ی بلوغ و هم زمان با غلیان غرایز جنسی در افراد پایه ریزی می شوند، به مرور زمان و به طور تدریجی رشد مىکنند. اگر در این ایام، یعنی در دوره ی بلوغ، شرایط براى درمان، مساعد باشد بهبودهاى نسبى و دورهاى پدید مىآید وگرنه بیمارى سیر مداوم و رو به رشد خود را خواهد داشت تا جایى که خود بیمارمستأصل و درمانده می گردد.[۲۰۴]
۲-۱-۲-۷- نوع شخصیت فرد و خطاهای شناختی موجود
یکی دیگر از عوامل زیر بنایی که در ایجاد یا تشدید اختلال وسواس نقش موثری دارد، نوع شخصیّت خود فرد است. نوع شخصیّت و نحوه ی شکل گیری آن ( زمینه های وراثتی و شیوه های تربیتی) از بدو تولد و حتی پیش از تولد کودک تا نوجوانی و بزرگسالی در ابتلا به انواع بیماری های روحی- روانی و به ویژه اختلالات اضطرابی ، نقش تعیین کننده و بنیادی دارد.
مسئله ی مهم دیگری که در ارتباط با شخصیت فرد مطرح است، داشتن شخصیّت وسواسی یا وجود اختلال شخصیت وسواسی در فرد است. اگرچه عناوین «اختلال وسواس» و « اختلال شخصیت وسواس» شبیه یکدیگرند ولیکن تظاهرات بالینی آن ها کاملاً متفاوت است. در اختلال شخصیت وسواسی، وسواس های فکری و عملی واقعی وجود ندارد، بلکه فقط با یک الگوی فراگیر دل مشغولی درباره ی نظم وترتیب ، کمال گرایی، قواعد خشک کنترل روبرو هستیم که هرگونه انعطاف پذیری را از فرد سلب می کند. این گونه افراد واقعاً مبتلا به وسواس نیستند و فقط تمایل شدید به رعایت مجموعه ای از مقررات و قوانین انعطاف ناپذیر در زندگی خود دارند. داشتن چنین شخصیتی زمینه ی بسیار مناسبی برای ابتلا به وسواس را پدید می آورد. فردی که دچار اختلال شخصیت وسواسی است اگر در دام افراطی گری در رعایت قوانین سفت و سخت خود بیفتد، بدون تردید به اختلال وسواس هم دچار می شود. [۲۰۵]
سنگ بنای یک شخصیت وسواسی بین سنین یک و دو سالگی گذاشته می شود. یعنی زمانی که کودک سخن گفتن را آغاز می کند، اولین گام های زندگیش را بر می دارد و قدرت ارادی کنترل عضلات مقعد را پیدا کرده است. بنابراین شرایط و توانایی کافی برای مقابله و مخالفت با خواسته ها و دستورات مادر را کسب نموده است. مادرانی که خود کشمکش درونی درباره کنترل شدن و کنترل کردن دارند ، این رفتار طبیعی کودک را نوعی تهدید و منبع ایجاد اضطراب و استرس جدید تلقّی می کنند ( به ویژه اگر در مورد مسائل طهارت و نجاست دچار خود درگیری نیز باشند) و با تمام قوا به مخالفت و سرکوب کردن میلی که کودک به ابراز وجود دارد ، می پردازند و کودک را از لذت بردن از توانایی تازه به دست آمده اش محروم می کنند.
روانشناسان اعتقاد دارند که چون کودک توانایی مقابله با مادر را نداردو مجبور است تسلیم شود، عصیان ، پرخاشگری و کینه جویی خود را با به کار بردن مکانیسم های دفاعی در ناخودآگاهش حفظ می کند. این نوع افراد با به کاربستن مکانیسم های دفاعیِ واکنش معکوس ، جداسازی ،… همه عمر پرخاشگری و کینه توزی را از ضمیر خود آگاه پنهان می کنند. وظیفه شناسی و فرمانبرداری ، نظم و ترتیب و نظافت بیش از حد این افراد انعکاسی از همان میل ناخودآگاه آنان به عصیان و پرخاشگری ، بی نظمی و کثیف بودن است . یک دندگی ،خست ، حرص و آز و از خود راضی بودن به شکل آشکارتری ، نمودار عصیان و پرخاشگری واقعی این بیماران است .
از ویژگی های شخصیت وسواسی این است که این گونه افراد معمولاً توانایی بیان عواطف گرم و لطیف را ندارند، به احساسات دیگران توجه نمی کنند و بر آنچه خود قبول دارند اصرار می ورزند، در انجام کار و مثمرثمر بودن، تمرکز افراطی دارند، سخت کوش هستند ولی به علت توجه زیاد به جزئیات ، قادر نیستند به اصل مسائل بپردازند، به علت ترس از اشتباه کردن، دچار تردید در تصمیم گیری می شوند و احساس بلاتکلیفی می کنند، اغلب افرادی خشک به نظر می رسند چون به شیوه ای از پیش تعیین شده بارها رفتاری را تکرار می کنند تا آن جا که عده ای آنها را ماشینهای زنده توصیف کرده اند.
فردی که دارای یک شخصیت منظّم، دقیق، برنامه ریز و با استانداردهای بالا است، به دلیل حساسیت ها و جزئی نگری هایش بیشتر در معرض ابتلا به OCD قرار می گیرد. وجود این صفات در حد متعادل و طبیعی مفید و حتی ضروری هستند، اما وقتی که شکل افراطی به خودمی گیرند، به تدریج به وسواس تبدیل می شوند.
ناهنجاری دیگری که در ارتباط با موضوع شخصیت مطرح می شود، وجود خطاهای شناختی در ادراک و نوع برداشت و تفسیری است که فرد نسبت به مزاحمت های ذهنی خود دارد. افراد دارای باورهای بنیادین متفاوتی هستند که از کودکی در اعماق وجودشان جای گرفته است و رشد وتوسعه یافته است. [۲۰۶]وجود باورهای بنیادین متفاوت در افراد، موجب می شود آدم های مختلف از یک موقعیّت مشترک، برداشت های گوناگونی داشته باشند. شناختن خطاهای شناختی افراد بر اساس باورهای بنیادین آن ها کمک می کند شناسایی و اصلاح باورهای غلط ذهنی در مورد تعبیر و تفسیرهای غیرمنطقی از مزاحمت های ذهنی، پروسه ی درمان وسواس فکری-عملی را تسریع نماید.برخی از این خطاهای شناختی شامل موارد زیر می شوند: [۲۰۷]
۲-۱-۲-۷-۱ - فیلتر ذهنی
یعنی خطائی که با نوعی گسسته بینی همراه است. شرایطی است که فرد به جزئیّات خاصی توجّه می کند و کل حادثه را نادیده می گیرد. این نوع افراد نسبت به مسایل بی اهمیّت، حساسیت بیش از اندازه نشان می دهند. افسرده ها تنها به جنبه های منفی و ملال انگیز توجه دارند، و اشخاص مستعد اضطراب خطر را انتخاب می کنند و خشمگین ها تنها به جنبه های بی عدالتی توجه دارند. در اثر گسسته بینی و با داشتن فیلتر ذهنی، در ارتباط با افکار خود درشت نمایی می کنند. در نتیجه هراسها، ناراحتیها و ضایعات برایشان اهمیت مبالغه آمیز پیدا می کنند.
۲-۱-۲-۷-۲- خرافات و رفتارهای وارسی تکراری
رفتارهای خرافی، اگرچه اغلب در زندگی روزمره به چشم میخورند، فقط در صورتی تبدیل به وسواس میشوند که به صورت تکراری، یکنواخت و جزء به جزء انجام شوند ؛ ظاهراً دارای محتوای وسواسی باشند و بیش از یک ساعت در روز وقت بیمار را بگیرند؛ و از لحاظ بالینی، اشکال یا ناراحتی شدیدی به وجود آورند.
۲-۱-۲-۷-۳- استنباط اشتباه از کنترل
افراد به دو شکل ممکن است دربارۀ قدرت کنترل خود قضاوت اشتباه داشته باشند. ممکن است خود را شخصی درمانده و تحت کنترل دیگران بیابند و یا برعکس خود را بیش از اندازه قدرتمند و نسبت به همه اطرافیان خود مسئول بدانند.سنگینی همۀ امور را بر شانه های خود احساس کنند. دیگران را به خود وابسته می دانند و احساس می کنند که مسئول خوشبختی دیگران هستند. در غیر این صورت احساس گناه می کنند.
۲-۱-۲-۷-۴- شخصی سازی
در این خطای شناختی شخص همۀ حوادث را به خود ارتباط می دهد. مادر افسرده، اندوه فرزندانش را به حساب خود می گذارد. یکی از جنبه های عمده شخصی سازی مقایسه کردن دایمی خود با دیگران است. در این شرایط شخص ارزش خود را با ارزش دیگران می سنجد و اگر به این نتیجه برسد که ارزش او کمتر از دیگران است ناراحت می شود و احساس حقارت می کند.
۲-۱-۲-۷-۵- ذهن خوانی
کسی که ذهن خوانی می کند درباره واکنش دیگران نسبت به حوادث فرضیه سازی می کند. به عبارت دیگر شما فرض را بر این می گذارید که دیگران احساسی مانند شما ندارند و نسبت به امور مانند شما واکنش نشان میدهند.
۲-۱-۲-۷-۶- برداشت اشتباه از تغییر
اما تحت تاثیر این خطای شناختی افراد تصور می کنند که اگر دیگران را به قدر کافی زیر فشار بگذارند، مطابق میل آن ها رفتار می کنند و از طرفی می پندارند که اگر دیگران نیازشان را برآورده سازند خوشبخت می شوند وسعی می کنند با سرزنش کردن بقیه آن ها را در راستای تامین نیازهای خود تغییر دهند. اشکال این طرز تفکر این است که این عدّه خوشبختی خود را در گرو رفتار دیگران می دانند درحالی که در واقع خوشبختی بستگی به هزاران تصمیم کوچک و بزرگی دارد که هر انسانی در زندگی خود اتخاذ می کند.
۲-۱-۲-۷-۷- سرزنش کردن
در نظام سرزنش کردن همیشه کسی مقصر فرض می شود و سرزنش کننده هیچ مسئولیتی را در قبال مسائل به عهده نمی گیرد و با سرزنش کردن دیگران احساس راحتی می کند.
۲-۱-۲-۷-۸- تعمیم مبالغه آمیز
براساس این خطای شناختی فرد با استناد به یک حادثه تعمیم مبالغه آمیز انجام می دهد. تعمیم مبالغه آمیز اغلب با مطلق گویی همراه است. انگار که قانون بی چون و چرائی وجود دارد که امکان خوشبخت شدن او را محدود میکند.
۲-۱-۲-۷-۹- تفکر قطبی یا تفکّر سیاه و سفید
در تفکر قطبی همه چیز در نهایت خود در نظر گرفته می شود و جایی برای حد اعتدال باقی نمینماند. اشخاص و اشیاء خوب یا بد، عالی یا وحشتناک هستند. به عبارت دیگر دنیا یا سفید است یا سیاه و چون زمینه خاکستری مورد بی توجّهی قرار می گیرد واکنش فرد نسبت به حوادث از یک نهایت احساسی به نهایت دیگر تاب می خورد. بزرگترین خطر در تفکّر قطبی تاثیر آن بر قضاوت از خویشتن است.
۲-۱-۲-۸ - کمال گرایی
کمال گرایی و بهترین بودن، از خصوصیات فطری و ذاتی انسان است. هر انسانی به اقتضای وجود این میل ذاتی برای کامل شدن و کامل بودن، تلاش می کند که بهترین باشد. بنابراین صرف وجود حس کمال گرایی در انسان، لزوماً دلیل قطعی بر ابتلا به وسواس نیست، ولی اگر وجود این تمایل همراه با اضطراب باشد و همه زوایای زندگی فرد را تحت الشعاع قرار بدهد، و فرد برای دست یافتن به بهترین ها با عجله و با سرعتی زیاد و غیرمتعارف پیش برود، این حالت دلالت دارد بر این که فرد دچار اختلال شخصیت وسواسی است، در حالی که وقتی شخص بدون عجله و با عشق و علاقه پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کند، نمی توان گفت که او دچار وسواس است. اگرچه داشتن شخصیت وسواسی نشان از وجود یک اختلال روانی است، اما گاهی اوقات همین ویژگی های وسواسی می تواند تبدیل به یک عامل موفقیّت گردد. [۲۰۸] بعضی از افراد مبتلا به اختلال وسواس فکری-عملی معتقدند که بهترین راه حل برای انجام دادن کارها وامور، این است که آنها را به طور کامل وبدون عیب ونقص انجام دهند و این گونه عمل کردن را لازم وضروری می دانند. این افراد معتقدند که شکست در قسمتی از امور به معنی شکست کامل در آن امور می باشد.این نوع باورها باعث می شوند که رفتار فرد تحت تاثیر قرار گرفته وتغییر کنندو او تبدیل به فردی غیر فعال وغیر خلاق شود. به عنوان مثال، صرف کردن ساعت های متمادی برای اصلاح کردن یک امر که فرد می داند درست است ولی فکر می کند که به اندازه کافی خوب نیست، باعث از دست دادن هدف واقعی ونهایی می شود. کمال گرایی ویژگی بسیار رایج اختلال وسواس فکری-عملی می باشد وکسانی که مبتلا به وسواس هستند علاقمندند که همه چیز را در کنترل خود داشته باشند.[۲۰۹]
افراد بینقصگرا دوست دارند در هر کاری نفر اول باشند حتی بهتر است بگوییم که آنها باید درهر کاری نفر اول باشند و درضمن کارشان نیز خالی از عیب و ایراد باشد. از نظر روان شناسان این نوع تفکّر، یعنی تفکّر همه یا هیچ ( تفکّر سیاه و سفید یا تفکّر قطبی) یک خطای شناختی رایج میان بیماران وسواسی است که کمال گرایی آنان را به سوی وسواس سوق داده است. از دید این افراد« اگر همه چیز به طور مطلق کامل و بی نقص نباشد، چیز بدی است.» براساس این طرز تفکّر، بیمار درباره ی اشتباهات کوچکی که اغلب برای مردم قابل تحمّل و بی اهمّیت است، به شدّت نگران می شود. این نگرانی و تمایل به بهترین بودن، گاهی تنها در مورد برخی مسائل دیده می شود ولی گاهی نیز به تمام جنیه های زندگی فرد تعمیم داده می شود.[۲۱۰]
افراد کمال گرا بایدهای زیادی دارند. در واقع افراد بینقصگرا دچار استبداد بایدها هستند. این افراد اگر طبق بایدهای خود عمل نکنند دچار غمگینی، ناامیدی و تأسّف میشوند و خود را سرزنش و ملامت میکنند و اگر دیگران طبق معیارهای آنها عمل نکنند نسبت به آنها خشم و خصومت میورزند. بینقصگرایی پیامدی به جز افسردگی، ناراحتی، غمگینی، درد و رنج، مشکلات بین فردی، تعارض، وسواس و ….. نخواهد داشت. همه انسانها دوست دارند که براساس معیارهای خود عمل کرده و پیشرفت نمایند. اما افراد بینقصگرا چنان معیارهای بلند پروازانهای دارند که خود و دیگران را برای رسیدن به این معیارها به دردسر و مشکل میاندازند. اینگونه افراد تحمل هیچگونه نقصی را ندارند و این امر مسلم را نمیپذیرند که انسان ممکن الخطاست.
از ویژگی ها وخصوصیات شخصیّتی افراد کمال گرا می توان به این موارد اشاره کرد: اشتغال ذهنی درمورد شکست، شک و تردید در اعمال، نظم و ترتیب بیاندازه، اهمال کاری، ترس از شکست، بیتصمیمی. افراد بینقصگرا چون میخواهند ازهرگونه اشتباهی مصون باشند بسیاری از فرصتهای خوب زندگی را ازدست میدهند و نمیتوانند تصمیم بگیرند و برای تصمیمگیری درمورد ازدواج، انتخاب رشته، انتخاب رنگ و مد لباس و …. همیشه درحالت دودلی و تردید قرار دارند.
حس کمال طلبی وغریزه ی کما ل جوئی در صورتی که شکل افراطی به خود بگیرد زمینه ی بروز وسواس را تقویت وتشدید می کند. فردی که تلاش می کند همیشه همه ی اموررا به نحو احسن وبدون هیچ ایراد واشکالی انجام دهد وبرروی این ویژگی وعادت خود پافشاری افراطی نیز می کند، بیشتر از دیگران در معرض ابتلا به وسواس قرار دارد. این نوع افراد درپی دست یافتن به تکامل و مرحله ی عالی از انجام هرکاری هستند، بنابراین در برخورد با مسائل مورد حسّاسیّت خود، مثل نجاست، کمترین آثار آن را نیز برای خود غیرقابل تحمّل می دانند. [۲۱۱]
مشکل عمده ی افراد کمال گرا این است که همه چیز را یا سیاه می بینند و یا سفید، حد وسطی برای این افراد وجود ندارد. این افراد همیشه به دنبال بهترین و کامل ترین وضعیّت و راه حل هستند و به شدّت اشتیاق دارند که همه چیز را با استانداردهای بالا داشته باشند و اگر نتوانند به معیارهای خود برسند، احساس شکست کامل می کنند و باید دوباره از اول شروع کنند.[۲۱۲] به همین علت است که وسواسی هایی که علت وسواسشان همین حس کمال گرایی است، مثلاً اگر وسواس طهارت و نجاست یا وسواس شستشو داشته باشند، وقتی احساس کنند یا حتّی خیال کنند که ذرّه ای نجاست به بدن یا لباسشان ترشّح شده دچار اضطراب شده و خیلی از اوقات باید تمام لباس یا بدن خود را بشویند تا از اضطراب نجات پیدا کنند. همچنین شخصی که فرضاً در ادای کلمات نماز دچار وسواس است همه ی اجزاء مشکوک را بارها تکرار می کند تا شاید کمال عمل حاصل گردد و نیز حتی اگر فقط تصوّر کند هنگام وضو گرفتن یا غسل کردن «سرسوزنی» از بدن خود را نشسته باقی گذاشته اشت، برمی گردد و همه ی عمل را دوباره انجام می دهد و گاهی آن قدر عمل خود را تکرار می کند که یا خود خسته و بی طاقت شود یا شخص دومی دراین روند دخالت کند.
۲-۱-۳- عوامل روان شناسانه ایجاد وسواس
وجود برخی از آشفتگی ها و اختلالات در نحوه ی عملکرد روانی انسان، باعث می شود که شخص دچار شک وتردیدهای مکرّر گردد و به طور پیوسته جان و روح خود را،در معرض نا آرامی و نگرانی قرار دهد. شخصی که در برخورد با مسائل گوناگون زندگی، به هر دلیلی به مراقبت ها و دقت های نامتعادل و غیرمتعارف، افراطی و بیش از حد می پردازد، به تدریج قدرت روحی اش در هم شکسته می شود و در مقابل نفوذ افکار و رفتارهای وسواسی، سست و ضعیف می گردد. تمام افراد وسواسی قبل از ابتلا به این اختلال در آغاز فقط دقت و بررسیِ نامتعادلی داشته اند، ولی بعدها همین احتمالات توسعه یافته و به بیماری وسواس گرفتار شده اند.
عوامل روانی زیادی در ایجاد وسواس دخیل هستند. از جمله این عوامل می توان به ترس، اضطراب و وجود تضادها و تعارضات درونی در فرد اشاره کرد. به منظور آشنایی بیشتربا این عوامل و چگونگی تأثیرگذاری آن ها در ایجاد وسواس، در ذیل عناوین زیر به بررسی و مطالعه ی آن ها می پردازیم :
۲-۱-۳- ۱- رویکرد رفتاری نسبت به ریشه های وسواس
در این رویکرد نسبت به علل و ریشه های وسواس، بر الگوهای آموخته شده ی ترس و نیز رفتارهای اجتنابی ای که در پاسخ به محرّک ها یا موقعیّت های خاص داده می شود ، تأکید می گردد. در این رویکرد آن چه اصل است ارتباطی است که بین یک رویداد خنثی مثل استفاده کردن از سرویس بهداشتی های عمومی و عاملی مثل ترس و اضطراب، ایجاد می شود که نتیجه ی آن ایجاد وسواس است.[۲۱۳] به عبارت دیگر فردی که زمینه مناسبی برای ابتلا به وسواس دارد، اگر با عاملی مثل استفاده از سرویس های عمومی ، روبرو شود به علّت ترس از آلودگی و نجس شدن و همچنین به علّت وحشت زیادی که نسبت به عمل تطهیرکردن دارد، دچار اضطراب و نگرانی می شود و برای غلبه بر این استرس، نوعی رفتارتکراری انجام می دهد، که البته در ابتدا موفّق می شود میزان استرس خود را تا حدودی کاهش دهد. اما از آن جایی که این رفتار در واقع نوعی یادگیری شرطی شده نسبت به ترس و اضطراب محسوب می شود، در موقعیت های مشابه بعدی متناوباً تکرار و متعاقباً تقویت و تشدید می گردد.[۲۱۴]
روانکاوان نیز وسواس را نوعى غریزه واخورده و ناخودآگاه معرفى مى کنند و آن را حالتى مى دانند که در آن، فکر، میل، یا عقیده اى خاص، که اغلب وهم آمیز و اشتباه است آدمى را به بند مى کشد، به طوری که اختیار و اراده ی او را سلب می کند و بیمار را وامى دارد که حتى رفتارى را برخلاف میل و خواسته اش انجام دهد و بیمار هرچند به بیهودگى کار یا افکار خود آگاه است اما نمى تواند از قید آن رهایى یابد.
۲-۱-۳- ۲-رویکرد تحلیلی و روان کاو ی نسبت به ریشه های وسواس
تحلیلِ روانی یا روان کاوی، قدیمی ترین رویکرد روان شناختی است.در این رویکرد اعتقاد بر این است که وسواس به علت تضادهای روان شناختی ناخودآگاه شکل می گیرد. درگذشته، برخی از روان شناسان به علت عدم آگاهی از نحوه ی عملکرد روان آدمی، منشاء بیماری های روانی را به ضمیر ناخودآگاه نسبت می دادند، در حالی که پیشرفت های جدید در علم روان شناسی، این نظریه را رد می کند و برخلاف ایده ی سابق اکنون روان شناسان معتقدند که وسواس در آغاز با رفتار آگاهانه ی بیمار به وجود می آید. در واقع این اختلال یا رفتار بیمارگونه، در اثر انحراف و خارج شدن روان انسان از مسیر بهنجار رفتاری پدید می آید. به عبارت دیگر خود انسان در فرایندی ویژه و با آگاهی و انتخاب خود موجب آن می گردد. البته خود فرد بر کیفیّت انجام این فرایند اشراف و آگاهی ندارد و نمی داند که چگونه و در چه فرایندی شخصیت خود را می سازد ولی این بی توجهی دلیل بر ناهشیار بودن شخصیت نیست.
نضج و شکل گرفتن یک فکر وسواسی و به دنبال آن یک رفتار وسواس گونه، بر اساس قضاوت ها و تصمیم گیری های آگاهانه ی فرد به هنگام هجوم تردید ها و وسوسه ها، اتّفاق می افتد. عملکرد روان انسان هنگام ایجاد عادت های گوناگون، بدین ترتیب است که در ابتداء یک باور و اعتقاد بنیادین، از خارج از فضای روان ، به آن عرضه می شود؛ سپس انسان هشیارانه در مورد قبول یا رد آن تصمیم می گیرد. اگر انسان این باور پایه و بنیادین را به عنوان یک حقیقتِ درست بپذیرد، روان نیز آن را به عنوان یک « کد درست» قبول می کند؛ و اگر انسان آن را واقعیّتی نادرست و باطل فرض کند، روان نیز کد آن را به عنوان یک کد مشکوک و تردید آمیز ثبت می کند وسپس برهمان اساس، در موارد مشابه بعدی نیز عمل می کند. به این علت است که وقتی فرد مستعد ابتلا به وسواس ، از نظر ارثی وغیره، در معرض افکار و باورهای پایه ای شک برانگیز قرار می گیرد، از حالت بهنجار خارج می شود و در نتیجه، مثلاً درباره چیزی که فرد باید (برابر باورهای دینی و اجتماعی) به تمیزی و طهارت حکم کند و به آن یقین داشته باشد، قضاوت تردیدآمیز و نابهنجاری را انجام می دهد. انجام این قضاوتِ تردیدآمیز، اضطراب زا و استرس آور است. درمثال مذکور، برای اینکه فرد به پاکی یک متنجّس یقین پیدا کند، آب بیشتری می ریزد تا با یقین پیدا کردن، از اضطراب رهایی یابد. این عمل، یعنی ریختن کمی آب بیشتر، از نظر فقهی، احتیاط نامیده می شود. همین عمل احتیاطی، یعنی ریختن کمی آب بیشتر که قضاوت آگاهانه ی فرد بر اساس آن انجام می شود، حالت روانی پیشین، یعنی عدم یقین به پاکی را اندکی تشدید می کند. در اثر این تکرار، قضاوت تردیدآمیز در موقعیتی مشابه با شدّت بیشتری سراغ فرد می آید و در مقایسه با دفعه پیشین اضطراب بیشتری نیز تولید می کند. فرد این بار برای یقین پیدا کردن، بیشتر آب می ریزد، یعنی بیشتر از نوبت گذشته. البته بدون این که براین قانون واقف باشد که رفتارهای آدمی، پی در پی شخصیت او را تغییر می دهند. تکرارعمل برای بار دوم، تردید پذیری او را تقویت می کند ودست یافتن به یقین را مشکل تر می سازد. این فرایند، یعنی فرایند قضاوتِ تردیدآمیز، می تواند تا آن جا پیش رود که ارتباط فرد با واقعیّت را مختل کرده و فرد مرز بین واقعیت و وهم و خیال را گم کند و تا حد بیماری روان پریشی پیش رود.
در رویکرد روان کاوی نسبت به علل پیدایش وسواس، فرض بر آن است که تاریخچه ی زندگی فردی شخص وسواسی، رشد اوّلیّه ی او در دوره ی کودکی و نوجوانی و همچنین نوع شخصیّت وی، در مجموع باعث می شوند که این فرد در برخورد با ترس ها و اضطراب هایش از شیوه هایی استفاده کند که آسیب پذیری او را در تقابل با مسائل روانی از قبیل وسواس، افزایش دهند. بدین ترتیب تمام رویدادهای اولیه ی زندگی و نیز روابط خانوادگی هر انسانی می تواند بر نوع هیجانات و رفتارهای او در بزرگسالی و نیز بر نحوه ی تقابل او با دشواری ها و نابسامانی های زندگی فردی و اجتماعی اش تأثیرگذار باشند.[۲۱۵] ضمن این که خُلق افسرده و مضطرب می تواند برانگیزاننده ی افکار مزاحم باشد. شاید به این دلیل که وقتی خُلق انسان افسرده و غمناک است، فکر کردن به افکار ترس آور وهماهنگ با خُلق راحت تر و حذف افکار مزاحم سخت تر است. بنابراین ممکن است رویدادهای استرس زا از طریق هیجان های منفی برای افکار مزاحم مسیر مستقیمی را فراهم کنند.[۲۱۶] بدین ترتیب در این رویکرد، پرداختن به استرسورهای وسواس( رویدادهای استرس زا) هم در گذشته ی بیمار و هم در زندگی فعلی او حائز اهمیّت و قابل تأمّل است. از جمله ی این استرسورها می توان بارداری، زایمان، وجود مسئولیّت بیشتر به جهت مراقبت از فرزند وسایر امور محوّله را نام برد.
علاوه بر ترس و استرس روان شناختی که عوامل مهمّی در شروع وسواس فکری- عملی هستند و تحریک کننده ی افکار مزاحم محسوب می شوند، عامل تضادهای درونی و روحی نیز نقش بسزایی در برانگیختن افکار وسپس اعمال وسواسی ایفا می کنند. در اینجا برای آشنایی بیشتر با نحوه ی اثرگذاری این عوامل در ایجاد وسواس به شرح مبسوط آن ها می پردازیم:
۲-۱-۳- ۲-۱ – اضطراب
در طی دویست سال گذشته پژوهشگران و روانشناسان زیادی تحقیقات ومطالعات گسترده ومتعدّدی را در زمینه ی شناخت ناهنجاری ها واختلالات روانی مختلف انجام داده اند. بخش مهمّی از این تحقیقات به بررسی اختلال وسواس اختصاص یافته اند.آنچه که در تمام این مطالعات قابل تأمّل وحائز اهمّیّت است این نکته است که « اضطراب» به عنوان علّت العلل و ریشه ی اصلی بروز این ناهنجاری تشخیص داده شده است. براساس نتایج حاصل از این تحقیقات، تعاریف گوناگونی نیز در تبیین وتوصیف وسواس، ارائه شده اند که در واقع همه آنها کمابیش به نکات و خصوصیات مشترکی اشاره می کنند؛ البته جنبه های متمایزی را هم شامل می شوند. در ادامه به تعدادی از این تعاریف که در کتب مختلف روانشناسی بیان شده اند، اشاره می کنیم:
وسواس، احکام و آثار آن- فایل ۱۱